RSS طراح قالب وبلاگ پروفایل تماس با مدیر عناوین مطالب صفحه اصلی
دفتر خاطرات فاطیما
درباره وبلاگ
میگن هیچ عشقی تو دنیا
مثل عشق اولی نیست
میگذره یه عمری اما
از خیالت رفتنی نیست
داغ عشق هیچکی مثل
اون که پس میزنتت نیست
چه بده تنهاشی وقتی
هیچ کسی هم  قدمت نیست
 
چقده سخت بدونی
اون که میخوایش نمیمونه
که دلش یه جای دیگس و
همه وجودش مال اونه
چه بده برای اونکه
جون میدی غریبه باشی
بگی میخوام با تو باشم
بگه میخوام که نباشی
----------------------------------------------
موضوعات
----------------------------------------------
آرشیو
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
----------------------------------------------
دوستان
امیرعلی
اهنگهای عروس دامادی برای عروسی
خاطرات نوعروس
عکسهای متفاوت باحال
فقط به عشق تو
طراح قالب وبلاگ
----------------------------------------------
پیوند های روزانه
----------------------------------------------
امکانات
فونت فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
امار گیر

آمار سایت

بارش قلب

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

کد اهنگ

كد موسيقي براي وبلاگ

اتش بازی ساعت کدماوس

كد ماوس


----------------------------------------------
طراح قالب وبلاگ

سربازی

سربازیی ی ی ی ی ی  تقدیم به عشقم که بخاطرم سرباز میخوادبشه

              

               

ادامه‌‌ی مطلب
نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
من...................................

سلا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

تصمیم دارم در این وبلاگ خاطرات روزانه ی زندگیم رو ثبت کنم.مطالب وبلاگم اشاره به هیچ شخص خاصی نداره

لازم میبینم تا خودم را تا مقداری معرفی کنم تا در خواندن،خاطراتم مشکلی پیدانکنید

مــــــــــــــــــــــــــــــن

فاطیما متولد10121373هستم

 

در حاظر مشغول تحصیل در رشته ی کامپیوتر در هنرستان هستم

دوتا برادر کوچیکتر از خودم یکی 3 یکی 5ساله دارم

یه بابای مهربان دارم که جونمو واسش میدم

 شمال کشور زندگی میکنم

به شعرهای عاشقانه علاقه دارم

ادب برام خیلی مهمه خیلی خیلی

امسال کنکور دارم        

یه دوست صمیمی دارم که خیلی دوستش دارمو اسمش نرگس هست البته من خاتوووووووون صداش میکنم 8ساله که با هم رفیقیم

خونه ی ما دو طبقه هست و طبقه ی پایین 3تا دانشجو

فاطره،یاسمین،سحرکه برای لیسانس کامپیوتر درس میخونند زندگی

میکنند

 

لصفا از من نخواهید که شمارا به لینک دوستانم اضافه کنم  

با تشکر از ورودتان مدیریت وبلاگ :فاطیما

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------


نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

دختر ها آهن پرست نیستن

 

آهای آقا پسری که میگی دختر ها آهن پرست هستن ...

این چیزایی که میگم رو گوش کن ...

شاید بعضی از قسمت هاش خاطرات تو باشن !

تا آخر بخونید ....

.

... ... .

آهن پرست بودن دختر ها یه خصلت ۱۰۰٪ نسبیه

این خاصیت دختر ها خلاصه میشه تو چشم های تو !

.

دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :

تو به جای دیدن یه دختر یا یه زن یا حتی گاهی یه مادر !

فقط چند تا برجستگی میبینی ...

و این خیلی جالبه که چشمت انقدر قوی هست که تمام اعضای بدن رو از زیر گشاد ترین لباس ها اِسکَن میکنی و سه بعدی میبینی !

.

دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :

تو به جای این که تو برخورد با اونا بهشون بگی ببخشید خانم محترم

میگی جووووووون عجب چیزییییییههههه !!!

.

دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :

تو وقتی توی تاکسی میشینی ؛ با هر بار پیچیدن فرمون ماشین

تو هم میوفتی روی اون دختر ساده که چسبیده به در ماشین !

.

دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :

وقتی با یه دختر همراه هستی ؛ همش بهش تعارف میکنی که خانوم ها مقدم تر هستن تا جلو تر از تو راه برن ...

ولی خودت خوب میدونی نیتت واسه این کار چیه !!!

.

دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :

وقتی تو با زَنت میری بیرون حتی رنگ ... دیگران رو تشخیص میدی !

اما حس نمیکنی که زنت چند متر عقب تر ؛ از درد لگد های بچه ی توی شکمش گوشه خیابون داره به خودش میپیچه !!!

.

دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :

تو وقتی میخوای باهاشون آشنا بشی ؛

به جای اینکه دلشون رو به دست بیاری ...مخشون رو به دست میاری

به جای اینکه ببینی از نظر اخلاق و روحیه به هم میخورید ...

همون اول میگی جا داری یا جور کنم ؟!!!

.

دختر ها دقیقا همون قدر آهن پرست هستن که :

وقتی میخورن زمین و تو میری دستشون رو میگیری و بلند میکنی ؛

به جای اینکه سرت رو بندازی پایین و راهت رو ادامه بدی ...

سریع بهش شماره میدی و میگی از آشناییتون خوشبختم !

اونوقت اگه یه مرد مثل خودت یا یه بچه یا حتی یه پیر مرد /پیر زن

می خورد زمین بازم همینجوری شیرجه میزدی سمتش که کمکش کنی؟

دِ نگو آره ... چون اگه این کاره بودی توی اتوبوس جاتو میدادی به اون پیر مردی که بالا سرت با عصا وایساده !

.

خلاصه که آقا پسر ...

هر وقت تونستی از کنار یه دختر یا زن رد بشی و به جای این که بگی

بخورمت عزیزم !

بگی سلام بانو ...

اونوقت میتونی اسم خودت رو بذاری مرد ...

و مطمئن باش که هنوز هستن دختر هایی که مرد بودن براشون

مهمه و آهن پرست نیست

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

گــاهــی وقــتــهــا مــجــبــوری اَحــمـق بــاشـی !

رویِ کــاغـَـذ مــیــنــویــســم

دَســتــهــایِ تـــُـو . . .

و رویِ آن دســت مــیــکــشــم . . . !!!

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

خیلی وقته نه دست به قلم شدم..

نه دست به کیبورد واسه نوشتن از دل...

دلم واسه نوشتن تنگ شده...

نمیدونم حسمو درک می کنی یا نه..

اما واقعا دلم واسه نوشتن تنگ شده...

خوشحالم غصه هام دیگه رنگ گذشته رو ندارن..

خوشحالم رنگ نبودن ندارن...

طعم شیرین حضورت، روزهای غم انگیز نبودنت رو هم شیرین کرده..

خدای مهربونم،

ممنونم که همسرمو دوست دارم...

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

هیچ چیز گــــــــــران تر از اشـــــــک یک زن جود ندارد...!
.
.
.
هنگامی که یک قطره بیرون می آید...

اول با خط چشم "l'oréal" و...

و ریمل مژه "Dior" و "bourjois" و... مخلوط میشود...

پس از آن هنگامی که پایین می آیدو به گونه میرسد...

با "D & G blusher" و "Collistar" و... مخلوط میشود...

و در صورت لمس لب ها، با رژ لب "Maybelline" و "Kiko" و... مخلوط میشود

این به این معنی است که یک قطره است به ارزش حــــــداقل $30...!

 

 

 

 

عشق

یعنی برهـــــــــــنگی دو احساسه پاک

نه برهنــــــــگی تن ...

نو

مشروب خوردم

سیگار کشیده ام

لباس تنگ و کوتاه پوشیدم

چرا دگر دعوایم نمیکنی لعنتی

نشان بده که هنوز همان مردی هستی که روی من غیرت داشت...

 


می خواهم همه دنیا باشم

در آغوش تو

می خواهم همه دنیایم

آغوش تو باشد

آقای من

دنیایم را از من نگیر!!!

 

باز هم حماسه آفریدیم در سال تولید ملی و سرمایه ایرانی :)))))

این بار پروژه فوق العاده شیر آب با زاویه 45 درجه

 



احتاجی به تسبیح نیست

دستانت را که به من بدهی

با انگشتانت ذکر دوست داشتن می دهم

 

بچه که بودیم

جاده ها خراب بود

نیمکت مدرسه ها خراب بود

شیرای آب خراب بود

زنگای در خونه ها خراب بود

ولی آدما سالم بودن...

حوصــله خوانــدن ندارم...

حوصــله نوشتـن هم ندارم...

این همـــه دلتنـــگی دیگر نه با خــواندن کم می شود ، نه نوشـــتن!

دلـــم لمـــس آغوشت را می خـــواهد...

فقــــط همــــین...!!

 

اسمت چیه؟ تربچه.

خونت کجاس؟ تو باغچه.

چندتا بچه داری؟ به توچه

 


 گاهی ...

 حضور یه نفر بهت احساس امنیت و آرامش میده

 احساس زنده بودن و مهم بودن ....

 گاهی بدون اینکه چیزی بگی میفهمه حالتو ، درکت میکنه

 اونوقتکه دلت میخواد محکم بغلش کنی

 و بهش بگی: دوستت  دارم و بخاطر همه چیزممنون!

 


تنت را کوک کن ساعت بامداد...

تیک تاک میخواهد دلم

ساعت عشق بازیست...

ثانیه به ثانیه در آغوشت خواهم ماند

چه آهنگ دلنشینی دارد...

تیک تاک آغوشت

 

 

 

برفــــــ باشد !

باران ..

یا آفتاب ..

چتر نمی خواهمــــــــ !

بگو معنی لغاتــــــ را …

از نــو بنویسنــــــد ..!

“ امنیتـــــــ ”

حصار دستــــــهای تــو ستـــــــ

ن


وقتی که احساس غلبه می کند

یک بوسه

دو انسان را

در معارضه

احساسات,اسرار,عطر و بو,طعم و بافت یکدیگر

به هم قفل می کند

 

دلم ميخواهد شب باشد،

من باشم و تو ...

به خيالم تو خواب باشي ...

نگاهت كنم،

آرام ببوسمت...نوازشت كنم...

و آرام بگويم دوستت دارم ...

و تمام حرفهاي دلم را كه وقتي نگاهم ميكني نميتوانم بگويم عاشقانه نجوا كنم...


و تو در سكوت بشنوي و از عشقم سر كيف شوي ،


اما ...


چشمانت را باز نكني و به خيالم خواب باشي... !


من هم به خيالت ندانستم كه بيداري ...!
 

میگن اگه میخواى یكی رو از دست بــدى

فقط كافـیـه دوستش داشـته باشـى

سلامتی همه اونایی که جنبه محبت و دوست داشتن رو دارن !!!


 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
مامان و بابا

سلامممممممممممم

بازم سرکلاس مبانی اینترنت هستمو دارم خاطراتمو ابدیت میکنم

کلی خبر دارم نمیدونم از کدومش براتون بگم ولی یکی یکی  براتون میگم

تلفنـ ے که زنگ نمـ ے خورد که نیاز ے به اختراع نداشت!

حوصله ات سر رفته بود ؟

" چسب ِ قلب " اختراع مـ ـے کردے

مـے چسباندیم رو ے این ترک ها ے

قلب ِصاحب مرده مان

غصه ے زنگ نخوردن ِ تلفنـےکه اختراعش نکرده اے را نمـ ـے خوردیم !!

ساده بگویم گراهامبل عزیـــز

حال ِ این روزهاے مرا ، تــو هم مقصر ے
دینگ دینگ ادامه داستانمو بگوشید

جمعهمصادف با عید قربان سال ۱۳۹۱مامان اومد شهرما و بابا و من مامان صبح ساعت۹بعد از ترمینال تا۱۲:۳۰رفتیم دریا.من خیلی ذوق زده و خوشحال بودمو از ذوق زدگی گریم گرفته بود.

بعدش بابا رفت خونه مادربزرگو بعد رفتن جنگل با عموها و من و مامان و دوستم رفتیم پارک و امام زاده و کلی خوردیمو تفریح کردیمو ناهار ساندویچ هاد داگ مهمون من بودن شام کباب کوبیده مهمان مامان و ۱۲ شب اتوبوس مامان حرکت باید میکردو مامان و من بابا رفتیم ترمینال بعد ۱ ساعت گپ زدن مامان رفت به طرف شهرش و ما هم رفتیم خونه قرار شد شنبه عید غدیر بازم مامان بیاد و با دوستم بریم بگردیم.

راستی دیروز رفتم کفش مجلسی و کلاه گیس بلند خریدم.

بروبچ پایین هم که ۳تا دانشجوهای قبلی رفتن و ۳تا جدید اومدن که اسمهاشون معصومه و ارزو وفاطمه هست و ارزو دماغشو دوهفته ای میشه که عمل کرده.

خب فعلا بای کلاسم تمام شده برم درس برنامه نویسی بخونم.

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام

سلام به همه برو بچ های عزیز

من خیلی وقت بود که به وبلاگم رسیدگی نکرده بودمو الان اومدم بگم من دیگه اینترنت ندارمو عوضش کلی خبر دارم.

من دانشگاه قبول شدم کاردانی رشته کامیوتر  دانشگاه غیر انتفاعی شهرمون.

فعلا کلاسها خیلی خوش میگذره من باید ان ترم حسابی بخونم و معدل بالایی بگیرم تا بتونم ترم بعد واحدهای زیادی بگیرم

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
این روزها

سلام به همه مثلا شمایی که داری میخونی

خب الان چی بگم بعد این همه مدت؟از کدوم روزم تعریف کنم؟اول از ایندم چندتا چیزو بگم بعد میرم سراغ گذشته.

چهارشنبه ی همین هفته اخرین روز کار آموزیمه و غروبش بچها تصمیم گرفتن جشن پایان تحصیلی بگیرن ومن به دلایلی که خودمو دوستم فاطمه میدونه نمیرم و شنبه و یکشبه مهمونی دعوتم.امیدوارم اونجا بجای جشن پایان تحصیلی بهم خوش بگذره.هنوز برای کنکور نخوندمو میشه گفت ۳شهریور معلوم نیست با چه علم و پشتکارو انگیزه ای باید تست کنکورو حل کنم!!!!!!!!!!راستی عزیزمم ۲شهریور کنکور داره.برام جالبه که باهم کنکور میدیم.شرمنده وقت ندارم فعلا بقیشو بگم بعدا میگم .چیه هنگید که تو بلاگ مگه اینجوری مینویسن هههه بای

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه مثلا شمایی که داری میخونی

خب الان چی بگم بعد این همه مدت؟از کدوم روزم تعریف کنم؟اول از ایندم چندتا چیزو بگم بعد میرم سراغ گذشته.

چهارشنبه ی همین هفته اخرین روز کار آموزیمه و غروبش بچها تصمیم گرفتن جشن پایان تحصیلی بگیرن ومن به دلایلی که خودمو دوستم فاطمه میدونه نمیرم و شنبه و یکشبه مهمونی دعوتم.امیدوارم اونجا بجای جشن پایان تحصیلی بهم خوش بگذره.هنوز برای کنکور نخوندمو میشه گفت ۳شهریور معلوم نیست با چه علم و پشتکارو انگیزه ای باید تست کنکورو حل کنم!!!!!!!!!!راستی عزیزمم ۲شهریور کنکور داره.برام جالبه که باهم کنکور میدیم.شرمنده وقت ندارم فعلا بقیشو بگم بعدا میگم .چیه هنگید که تو بلاگ مگه اینجوری مینویسن هههه بای

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
خاطرات کوه

سلام

امروز مساوی با 27خرداد 1391 ساعت 10:24شب است. من در حال حاظر خونه مادر بزرگم در منطقه ی کوه هستم.با دوستم نرگس چند روز پیش برای تفریح چند روزه کوه رو انتخاب کردیمو منم بعد قراری که با دبیرم خانم عباسی داشتم غروب 25خرداد1391 به طرف خرید و کوه حرکت کردیم.ساعت 5 داخل مینوبوس نشستیم شاید بشه بگم بعد از 7سال سوار مینوبوس شدیمو منم برخلاف دید و تصور بچگی هام مینوبوس رو کوچیک و با چند صندلی با فاصله کم کنار هم و یک سقف کوتاه دیدم..

باید اینم بگم این اولین باری بود  که به تنهایی رفتم به کوه.خلاصه مستقیم رفتیم محل دوستم پیاده شدیمو اون تجدید خاطرات کرد و بعد از کلی شیطنت به طرف محل ما حرکت کردیم.تو راه مسیر رو خیلی سریع گذروندیم نمیدونم طول مسیر کوتاه بود یا چون 2نفر بودم مسافت و طول اون رو احساس نمیکردیم

بعد از رسیدن کلی با مادر و پدر بزرگم  احوالپرسی کردیمو بعد صرف چایی برای تفریح  حرکت کردیمو تا 9شب در یک منطقه که کلی منظره ی سنگ چین باحال داشت بودیمو تا میتونستیم عکس گرفتیم.

اون شب بعد از شام تا دیر وقت بیدار بودیمو  فانوس روشن کردیمو برقو خاموش و اهنگ و زمزمه میکردیم و کلی عکس گرفتیمو خلاصه کلی خوش گذشت.

فردا صبحش 11صبح بعد صرف صبحونه رفتیم بیرون ناهار مهمان 5تا از دوستای نرگس بودیمو خلاصه من اولش منزوی نشون میدادمو کمکم به جمع پیوستم..ترجیح میدم جز پاره شدن مانتومو دوختنش توسط یکی از دوستهای نرگس چیزی بیشتر از اون روز  ننویسم

شب ساعت9رفتیم  خونه و با جمع کمی  از خانواده شام خوردیمو من هم دارم این مطالبو مینویسم.نرگس هم که دستش گوشی هست و اس میده و گریه میکنه و فضای تاریک اتاق هم با آهنگهای عبدالمالکی پر شده.پدرم اینا هم به اتفاق بقیه فامیلها به طرف آمل حرکت کردند. فردا هم بعد ناهارقراره تا غروب با 3تا از دوستهای من بریم بیرون .فعلا شب خوش.

امروز 31خرداد 1391 ساعت9:31دقیقه است .در حال حاظر روی ایوان کوه نشستم و تازه چای میل کردم.چندروزی بود که سفر نامه ام رو ادامه ندادم شاید دلیلش رو بتونم کمبود وقت یا بیحوصلگی نسبت به نوشتن  یا شاید ناراحتی این سفرم بذارم.بعد اینکه اون شب خوابیدیم صبح روز بعد ساعت11رفتیم پیش دوستهای من و من در اولین لحظه خیلی خوشحال شدم احساس خوبی داشتم.اون روز برام وصفش خیلی شیرینه اخه ما رفتیم یه جایی  زیر یکی از درخت ها برای اقامت چندساعته انتخاب کردیمو بعدش منو نرگس رفتیم چندتا عکس گرفتیمو چند دقیقه دیگه  3تا از دوستام با کلی چوب برای آتش اومدن و یه کبابی به دل آتیش زدن و مزش هم تند و  خیلی خوب بود بعدش تنقلات و در اخرشم غروب حدود ساعت 5 منو نرگس از اونا جدا شدیمو رفتیم به طرف منطقه ما و تو راه خدایش بهم خوش گذشت چون حسابی مسخره بازی و رقص و اهنگ و خدایی تو اون لحظه بهم خیلی خوش گذشت .وقتی رسیدیم دیدم عمو قاسم اینا اومدنو بعد مایده دختر عموم بعد کمک به مادرش اومد پیش منو نرگس سر ایوان نشست و به همراه ما شروع به گوش دادن  قران و مرثیه ای که مادر بزرگم برامون میخوندن کرد  نرگس از این صحنه ها فیلمو عکس گرفتو در حال حاضر من هم این اطلاعاتو داخل هاردم دارم.دیگه نزدیک به غروب داشت میشد و نرگس هم با مایده کمی خودمانی تر شده بود و البته قبل از دیدار قبلا هم همدیگرو دیده بودندو به خوبی همدیگرو میشناختند.خلاصه شب روی ایوان با لب تاپ نشسته بودیمو نرگس به یه دلایلی خصوصی دلمو شکست و منم آهنگ  نارفیق خواننده ی آن مهدی احمد وند بود رو زدم که اون رفت داخل اتاق و در وبست و منم اشکهام ریخت و سریع پاکشون کردمو  و درگیری ما از اون شب شروع شد.خلاصه اینکه از اون شب فاصله گرفتن رواز من شروع کردوسر قولهاش نموند.اون شب کلی باهاش صحبت کردم اما دلمو بیشتر شکست و باز هم گریمو هم در اورد. فردای صبح اون رفتو و منو با کارهایی که به وجودنرگس برای انجامشون  احتیاج داشتم تنها گذاشت .ولی منم توان اون کارهارو پیدا کردمو بعد که خواستم برم خونه متوجه شدم پدر بزرگم خیلی نگرانمه و با ورودم اونا از تاخیر زیاد و ناگهانیم خیلی شاکی شدن.بعد با مایده با لب تاپ مشغول بودیمو مهمانان مایده اینا که دوستان و همکاران زنموم بود  رفتن و منو او به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگم تنها شدیمو شب رفتیم خونه مایده که کنار خونه مادر بزرگم تو حیاط مشترکشون بود.چند روزی رو با هم بودیمو با رمان خوندنو درست کردن غذاهای ابتکاری و بازی گوشی سر کردیم.وامشب  1تیرماه هست و ما بیشتر عموها به علاوه ی  خانوادهاشون  تعاونی خونه ی  کوه عمو رسول که دو فرزند به نام مهسا و مجید داشت  بودیم شام ماکارانی و گوجه کباب  داشتیم  خیلی خوش گذشت تیپم خیلی خوب بود خیلی راضی از تیپم بودم همه میگفتن قشنگ و دلربا شدی .ولی امشب اولین شبی بود که نفرتم به مادربزرگ و پدر بزرگ ایجاد شد فکر نمیکردم  مادر بزرگ و پدر بزرگی که مثل خانوادم دوسشون داشتم  نفرت پیدا کنم.خیلی دلم امشب ازشون پره خیلی خیلی.اگه میتونستم گریه میکردم ولی حیف که تو این یه مورد انگاری بغضم باهام همکاری نمیکنه.دیگه دوسشون ندارم.مادر بزرگم خیلی دهن لقه خیلی زیاد اونا الو تو دهنشون خیس نمیخوره.دیگه ازشون متنفر شدم.من از آدمهایی که بدون توجه به  آبروی دیگران هر چی ازش میدونن به دلایلی که فقط برای خودشون قانع کننده هست  به دیگران میگن  دیر یا زود متنفر میشم.خدا رو شکر دهن لق نیستم.اونا باعث شدن  تا پدرم منو سخت با حرفهایی که پربود از  تنبیه  گوشه کنایه و منم محروم از زندگی کردن کرده.ولی اینا فقط بخاطر یه نفر بوده ولی احساس میکنم زیادی دارم براش زجر میکشم  اما اون فقط  هییییییییییییییی خدا تا کجا باید برای دیگران بکشم خدایا اون از مادرم اون از .............هیییییییییییییییییییییییییییییییی مگه یکی دوتاست  که بگم.اخه مگه میشه هر حرفی رو بزنم.خدا تنهایی و به پای کسی نسوختن چقدر خوبه  خدا یا کمک کن برگردم به رویای بچگی هام یا کمک کن زودتر برم به سوی آینده ی روشنم  دانشگام و ...............

امروز5/4/1391هست و ادامه خاطراتو الان میخوام بنویسم.اون شب بعد از مهمانیه خونه دخمل عمو و پسمل عمو مجید با دختر عمو ها مائده و مهسا و مریمو و مهنوش و خودم فاطیما طلا اومدیم خونه مادر بزرگم تو اتاق گلی تا 5صبح بیدار بودیمو از گرسنگی گوجه و سیب زمینی خوردیموو مهسا و مائده  برق و خاموش کردنو از جن و روح صحبت میکردنو منم به زمین با مشتم میکوبیدم یا با دستام به پنجره ها میزدمو مهنوش خیلی از این موضوعات ترسیده بود کم مونده بود بره پیش مادر بزرگم بخوابه راستی من از دختر عمو مهنوشم 4روز بزرگترمو خلاصه راضی شد پیش خودمون بمونه و شب خواب روشن کنم تا نترسه اون شب کلی خندیدیم.یه بارم منو مهنوش شلوار کردی پدر بزرگو دوتایی پوشیدیمو دختر عمو های دیگه داشتن از خنده ریسه میرفتن.اون شب وقتی باز بچها گشنشون شد من هم براشون یه کاسه که توش دندون مصنوعی پدر بزرگم بود رو بردم از بس براشون جالب بود سریع 4تا دخمل عمویی که بودن شروع به عکس گرفتن کردن.فردا صبح همشون رفتن خونشون البته خونه ای که تو همون کوه داشتن . منم بعد صبحانه با مائده کمی صحبت میکردمو بعد مائده چون دوستهای پدرش اومدن کوه رفت پیش اونا تا از غیبتش دلخور نشن.منم که تنها شدم رفتم سر زمین خودمون دیدم بابام مشغول کاره و کمی خونه عمو منصورم رفتمو بعد رفتم پیش مریم البته در حد سلامو بعد رفتم خونه مهسا که صبحونه ی مجدد رو اونجا خوردمو بعدش ناهار هم بودمو مهنوش هم غروب اومد پیشمونو خلاصه پسر عمو مجید هم چون پسر عمو یی نیومده بود خودشو یجوری با ما یا باغ و یا با دوستهاش مشغول میکرد.غروب منو بابا و عمو رحمت و پارسا و زن عمو اومدیم شهرمون و دلم بدجوری برای خونمون تنگ شده بود درست مثل هیچی ندیده ها به در و دیوار نگاه میکردمو بعد مختصر غذایی رفتم دوش گرفتم و حدود ساعت 3صبح خوابیدمو فرداش کلاس کار اموزیم شروع میشد که منم رفتمو امروز

چهامین روز از کار آموزیم بود.دیروز خونه دوستم مورخ4/4/1391 خونه فاطمه بودمو شام هم موندمو ساعت10:30منو برای خونه زحمت کشیدن رسوندند.خب به نظرم تا همین جا که نوشتم برای مدتی کافی باشه.

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
من سیدم

سلام

بالاخره امتحاناتم تمام شد ولی هفته دیگه باید جواب امتحانات نهایم بیاد یخورده میترسم چون3تا از درسهامو خراب کردم .احساس میکنم مشکلی پیش نمیاد واگرم پیش بیاد حتما برطرف میشه.2روزه که مدرسم تعطیل شده و خدایش دلم برای مدرسمو کلاسهاشو اذیت کردن معلم ها و تقلب کردن سر جلسه امتحانو دعوا با دوستها و فداکار برای دوستها و ترس از مدیرو پیچوندن زنگ ورزش و .....................خداااااااااااااااااااااااا یعنی چقدر زود گذشته یعنی الان من بزرگ شدم الان باید برای کنکور آماده بشم؟؟؟؟؟ دلم برای چالوس و کودکستانم که اونجا میرفتم تنگ شده.دلم برای قوری و سماور لاکی که بابام برام وقتی منو از کودکستان به خونه میبرد خریده و مسواک و خمیر دندانی که معلمم تو چالوس بهم میداد تنگ شده.من کودکستان که بودم خیلی منزوی و ساکت بودم همیشه سربه زیر بودم .ههههههههههههه ببین فکرم تا کجاها رفته .نخندین برای شما هم پیش میاد که حسابی برید به اوایل عمرتون.خب کاری باری امری؟اگه درخواستی یا پیشنهادی یا فهش و دعوایی نیست برم.چیه نگاه میکنی برم دیگه منظورم اینه که فعلا برم برای همیشه که نمیخوام برم راستش تا فهش و ناسزا بارم نکنید و باحاتون کلکل نکنم رفتنی نیستم .هههههه خخخخخخخخ ههه بابای

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

خدایا من در کلبه حقیرانه خود کسی را دارم که تو در ارش کبریایی خود نداری
منچون تویی را دارم
وتو چون خود
نداری

سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

من ادعا نمیکنم که همیشه به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم
اماادعا میکنم حتی درلحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم

پدرم میگفت : عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب.
اما حالا هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم

(دکتر شریعتی)

من عاشق نوشته های دکتر علی شریعتی هستم حتی کتاب شعرشو دارم.

 

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

سییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلام ملیکوووووووووووووووووووووووووووم

خوبین؟اگه نیستین خب بهتره یه فکری به حالتون کنین چون کسی نمیاد دلسوزی کنه بهتره اگه بد هم هستین ظاهرتونو خوب جلوه بدین...من سر صبحی چی دارم میگم حالا خوب شد روان شناس نیستم

راستی امتحاناتم شروع شده امسال نهایی داریم.دین و زندگی رو دادم فکر کنم خوب بود.فردا ریاضی دارم .

راستی کلی خبر دارم براتون که اول من سوپرایز شدم حالا شمارو سوپرایز میکنم.

جمعه هفته قبل به یه همایشی دعوت بودیم که مجریش خیلی شاد و روحیه ار بود .مهم تر از اون از خواننده ای که عاشق اهنگهاشم دعودت کردن و او کسی نیست جز محمد علیزاده به افتخارش

وایییییییییییییییی رفتم تو حس مجری گری.اون روز اون مجریه که اسمش حسین اکبری و ململ تو شبکه ۲سیما برنامه کودک اجرا میکنن اومدن اینقده خوشحال شدم که نگوووووووووووووووووو

ایناهم از اون دسته هستند که مثل من یهو سوپرایز شدن البته اونا با دیدنش عکس گرفتن ولی من مثل برگ چغندر وایستاده بودم نگاه میکردم البته به خودم جسارت نشه

 

بعدش یه ناهار مفصل مهمونمو ن کردن و بعد هم همه روو فرستادن خونهاشون .

راستی من یه مدتی یه نمه دیر به دیر میام به وبلاگ هیچی نباشه قراره دانشجوی این مملکت بشمااااااااا امتحان دارم.خب نظر بذارین ولی کیه که جواب بده .ههههههههههه شوخی کردم دوستون دارم .راستی من احساس میکنم این کلمه دوستت دارمم دیگه یه کلمه عمومی شده منظورم اینه که انگاری تو بخش لغاتت تعارفات و رودر وایسی های ادمها وارد شده .بابای

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
روز زن مبارک

سلام

اول

 

سلام به همه مامی ها چه مهربون و چه بدزبون چه خوش اخلاق چه بداخلاق چه زنده چه اونایی که فوت کردن وچه اونایی که پیش بچه هاشونن و چه اونایی که نیستن .خلاصه  که دیروز روزشون بود.

خب شماها چیکارا کردین دیروز؟؟؟؟؟؟؟

من؟

من دیروز غوغا کردم.اخه شماها نمیدونید که من چقدر شیطونم .برای مامانم جشن گرفتم از۶غروب تا۱۰  شب باپدرم بازار بودم.هرچی گشتیم نتونستیم چیزی پیدا کنیم تا هم به کارش بیاد هم خوشحال بشه .خلاصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصه

مادرم گل خیلی دوست داره و به بابام گفتم یه گلدون خالی تو خونه هست که یجورایی بزرگ و سلتنتیه .اون گلدونو خیلی دوست داره چون خودش با سلیقه خودش تو لبنان خریده بود و من و بابا هم تصمیم گرفتیم کلی شاخه شکوفه بخریم و خلاصه شکوفه های زردو صورتیو سفید خریدیم خیلی خوشگل بوده داشتیم میومدیم خونه که به بابام گفتم بریم شیرینی فروشی و کیک تولد خریدم برای مامانمو یه شمع طلایی هم براش گذاشتم.خونه که رفتیم همه دیشب دور هم جمع بودیمو مامانم شمع و فوت کرد و کیک و برید و از گلها هم خیلی خوشش اومده بود الان اون گلها با گلدونشون کنار تلویزیون هست.دیشب یه جاش خیلی توپ بود اخه داداش کوچلوترم دیشب شمع رو گرفت تو دستهاشو مشغول کیک خوردن بود همین که سرشو جلوتر اورد تا کیک و بذاره تو دهنش یهو شعله شمع چندتا خال موهاشو سوزوند اما زیاد موردی نداشت .ماهم کلی خندیدم اخه بوی سوختگی هم پیچیده بود.منم اونقدر خسته بودم کنار سالن با لباس مهمونی تا صبح خوابم بردو الان بلند شدم براتون اینارو زحمت کشیدم نوشتم

ممنون از تشکرتون

اینم یه نامه از مامانی که بچشش پیشش نیست.

.

.

.

.

.

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

امشب بعد دو روز اومدم سراغ کامپیوتر.دقیقا5دقیقه پیش گریه روی صورتمو خیس کرده بود،حالا هم دارم از دل شکستم مینویسم .

این نوشتمو فقط برای یه نفر می نویسم.رمز این پست 4رقم اخر شماره ی خطم هست.

ادامه‌‌ی مطلب
نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

See full size image    عکس   اس ام اس جملات عاشقانه خیانت بی وفایی

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

سلام امروز دارم این متن رو تو کلاس درسم مینویسم امروز برامون اینترنت وصل کردنو بچه ها مثل اسیرهای آزادشده پریدن سر چت روم و دارن چت کردن یاد میگیرن .

منم از این فرصتی که اینترنت پرسرعت در اختیارمون گذاشتن برای وبلاگم دارم استفاده میکنم .

امروز امتحان بسته های کامپیوتری داشتیمو من اصلا نخونده بودم ولی لحظه اخر مثل همیشه دوستای فداکارم مثل امدادو نجات میان سراغمو ۲۰رو هوا میزنم.امروز هم یکی از همون روزها بوده.

دیشب خونه عمو علی همه فامیلهای نزدیک جمع بودیم.اخه مراسم شبهای دخمل عمو زهرا بوده.

دیشب منو بابام که به دلیل یه مسئله ای مدتی با هم قهر بودیم رفیق شدیمو کلی بهم خوش گذشت

امشب هم قراره دوباره بریم اونجا خداااااااااااااااااااااااااااااا   تو همیشه خوب بودی و هستی بخاطر همه چیز ازت متشکرم .یادم نمیره که قول دادم بهت تا اگه مشکلمو حل کنی منم دیگه تکرارش نکنم من با وجود این که این کارو تکرار کردم اما تو محبتت رو ازم دریغ نکردی .مرسی خدای من

                          

راستی امروز روز معلم بود به همه معلمهایی که چه سخت میگیرنو مارو بیچاره میکنن و چه معلمهایی که غربونشون برم قبولیمون به اونا بنده تبریک میگممممممم

                                          

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

عکس

ادامه‌‌ی مطلب
نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

من استخداممممممممممممم شدم خدا شکرت .

هه هه هه لابد میگید کی تو این سنت بهت کار داده .خب راستش امروز از طرف اداره اموزش و پرورش

فرم استخدام ۲۰ نفر برای فعالیت در زمینه های کامپیوتر و جوشکاری و رنگ امیزی و نقاشی و فیلمبرداری و عکاسی و...... که منم چندموردشو که بلد بودم انتخاب کردمو فرم رو دادم فکرشو بکنید کل بچه ها دوست داشتن شرکت کنند اخه حقوق هم میدن ولی میون اونهافقط۲۰نفر میخواستن که من اخرین نفری بودم که فرم رو دادم.این مرحله از زندگیم خیلی مرحله قشنگیه اخه من عاشق استقلال هستم همیشه دلم میخواست تو کارهام استقلال داشته باشمو یه شغل داشته باشم خدارو شکر خدا منو به این ارزوم هم رسوند.

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
این .......................

این روزا تعادلم به هم خورده........بالش هایی که جلوی دهنم میگیرم و فریاد میزنم......درد حنجره ام از فریاد های خفه!!!!!اشک هایی که یهو سرازیر میشن.........فحش ها و ناسزاهایی که نثار خدا میشن و بعد غلط کردم ها و عذر خواهی از خدا!!!!!!بیچاره خدا!!!!!!!!!!چه مادریه خدا!!!!!!!

 احساس میکنم یکی چنگ زده تو سینم و قلبم رو با مشتش گرفته و مدام انگشتاشو شل و سفت میکنه و ناخن های بلند و کثیفشو توی قلبم بازی میده......نه میکشه بیرون دل لامصبمو و نه ولش میکنه!!!!!!فقط داره زجرم میده......

این روزا مجبورم مدام صحنه هایی رو ببینم که شلاق روحمن.......صحنه هایی که یادم میده اینه عاقبت یاغی گری!!!!!!اینه عاقبت خود بودن!!!!!!اینه عاقبت بازی نکردن!!!!!!!

هزار تا استدلال واسه خودم میکنم و هر بار به یه نتیجه ی متفاوت میرسم که تقاص کودوم گناهمه این زجر ناتمام!!!!

خیالی نیست......طرف من خداست........به خودش قسم تا پای جون وای میسم ولی تسلیم نمیشم........راضی ام به رضاش!!!!چه دردی کشیدم تا به رضاش راضی شدم!!!!چه دردی

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
این روزها

سلام

خیلی وقته ننوشتم نه؟

کلا مشغول زندگیم بودم .یه هفته ای هم نبودم اما امشب یه خلاصه ای از روزهای گذشته ی نه چندان دورم مینویسم

این مدتها ندگیم خیلی پستی و بلندی داشته ولی خب منم یه تکونی خوردم احساس میکنم دارم بزرگ میشم اخه یه مدته افکارم عوض شده و روشنفکر شدم البته از نظر خودما.

از سه شنبه غروب تا شنبه6صبح

خانوادم به همراه مادر و پدر شون رفتن قوم و منم خونه عمو علی بودم. دختر عمو زهرام با پسر دایی علی رضام2 سال قبل عقد کردندو 15این ماه عروسیشونه و منم تو اماده کردن کارت عروسی کمکشون کردمو وسایل های چمدونشون و کادو کردم.

شبها با دختر عمو مریم که خواهر کوچیکتر زهرا ولی یه سال ازم بزرگتره که تا نزدیکهای صبح بیدار میموندیم و جمعه به هراه عمو و پسر عموهای بابام و خانوادشون که خیلی رابطمون خوبه رفتیم جنگل و تا غروب بودیمو خیلی خوش گذشت.

داداش محمدرضام برام یه رادیو کوچلو گرفته که فقط یه کانال اونم کانال باحال میگیره مامان و بابا برام لباس گرفتن.

امتحانات میان ترممو دادمو تمام شده نمراتمم بگی نگی نرمال بوده.

راستی یه خبررررررررکنکور فنی های امسال شده 3شهریورو 18اردیبهشت د فتر چه میاد .از بابت کنکورو دانشگاه زیاد استرس ندارم تنها دقدقه ی درسم امتحانات نهایمه.خب فعلا بابای شب همه خوش

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
اولینباری که خودکار خریدم.

تا مدرسه ابتدایی بودیم میگفتن حتما باید با مداد بنویسیم  و مداد یه بدی که  داشت هی باید نوکش میشکست ومنم باید میتراشیدمش.اما من عاشق خودکار بودم ولی خب چه میشد کرد؟

خلاصه یه روز کلی با پدرم صحبت کردم تا برام خودکار بخره و پدرم میگفت چون مدرسه گفتن مداد تو هم مداد استفاده کن و منم گفتم خودکارو مدرسه نمیبرمو خلاصه بابام یه خودکار آبی برام خرید نمیدونید چقدر خوشحال شدم.

حالا میگم کاش بر گردیم به همون روزی که تنها ناراحتی هامون شکستن نوک مدادمون بود.

                                     

......................................................................................................................................

امروز کلاس تقویتی داشتمو نرفتم خانوادم هم نمیدونن کلاس داشتم ولی نشستم خونه حالشو بردم.

یه مدته دلم بدجوری ماکارانی میخواد هی امروز و فردا میکنم چون دلم میخواد با دوستم فاطمه درستش کنیمو بخندیمو بازیگوشی کنیم.

میگن کنکور شده ۳شهریور .اگه بشه که خیلی توپه.حالا واقعا شهرویر شده؟؟؟؟؟؟

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------

غصه هایت که ریخت ،‏ تو هم همه را فراموش کن ‏‏
دلت را بتکان...‏ ‏‏
اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین،‏ بگذار همانجا بماند ‏
فقط از لا به لای اشتباه هایت ،‏ یک تجربه را بیرون بکش‏‏
قاب کن و بزن به دیوار دلت...‏
دلت رامحکم تر اگر بتکانی‏
تمام کینه هایت هم می ریزد ‏‏
وتمام آن غم های بزرگ‏
و همه حسرت ها و آرزوهایت...‏
باز هم محکم تر از قبل بتکان‏
تا این بار همه آن عشق های بچه گانه و ...‏ هم بیفتد‏
حالا آرام تر،‏ آرام تر بتکان‏
تا خاطره هایت نیفتد‏
تلخ یا شیرین ‏،‏ چه تفاوت می کند؟‏
خاطره ‏،‏ خاطره است‏
باید باشد ‏،‏ باید بماند...‏‏
کافی ست؟؟؟‏
نه هنوز دلت خاک دارد‏‏
دلت را ببین‏‏
چقدر تمیز شد...‏ دلت سبک شد؟؟‏‏
حالا این دل جای ‏‏" او ‏‏" ست
دعوتش کن
این دل مال ‏‏" او ‏‏" ست ‏...‏
همه چیز ریخت از دلت ‏،‏ همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک ‏‏" او ‏‏" ‏....‏
‏*‏‏*‏‏*‏‏* خانه تکانی دلت مبارک مهربونم ‏‏*‏‏*‏‏*‏‏*‏

 حالا كه امید بودن تو در كنارم داره میمیره منم و گریه ی ممتد نصف شب و دوباره دلم میگیره

حالا كه نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشكنمش ؟!!...

بیا و ببین دقیقه هایی كه نیستی اونقده دلگیره كه داره از غصه میمیره

عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو فكرم بی تو داغون و خسته است كاش بره از یادم اون صداتو

عذابم میده  عذابم میده  عذابم میده  عذابم میده

منم و این جای خالی كه بی تو هیچ وقت پر نمیشه منم و این عكس كهنه كه از گریه ام دلخور نمیشه

منم و این حال و روزی كه بی تو تعریفی نداره منم و این جسم تو خالی كه بی تو هی كم میاره

تا خوابتو میبینم میگم شاید وقتش رسیده بیخوابی میشینه توی چشمام مهلت نمیده

نه دوباره دوستی تو شعرام حرفی واسه ی گفتن نداره

دوباره دوستی و بغض گلومو میگیره

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
سلام ظهر همه بخیر

چندین روز دست به قلم نزدمو از تقدیرو سرنوشتی که داره همین طور جلو میره چیزی ننوشتم.راسش من تصمیم داشتم مدت زیادی د فترمو ببندم اما کمی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که با ا ینکار فقط دفترم خاک باید بخوره.یادتونه قرار بود گوشی بخرم؟اما دیگه کنسل شد،بهتره علتشو نپرسید چون نمیتونم بگم.بابا دلمون چه خوش بودا فکر میکردم دیگه دارم به یکی از بهترین ارزوهام نزدیک میشم.ولی انگاری قسمت نیست حالا حالاها به ارزوم برسم .عیبی نداره من بدتر از این داره سرم میاد این که چیزی نیست.خدا میدونه قراره چه اتفاق هایی تو این مدت رخ بده  ولی هر چی باشه من از پا نمیوفتم،اخه اولین بارم نیستت ولی میخوام اخرین بارم  باشه.

بگذریــــــــــــــــــم امروز  اینا رو ولــــــــــــــش  چیزی که زیاده غم و ناراحتی.خب  راست میگم دیگه تو زندگی همه یه مشکلی رخ میده فقط موضوعش و نوعش متفاوته  البته باید بگم که باعث همشون خودمونیم ولی هنر میخواد که تو اوج بدبختی خوش باشی و امیدوار حتی اگر هم امید کاذبی باشه نظر شما چیه؟

راستی امتحانات میان ترمو معرفی شروع شده خدا به داد ما بازیگوش ها برسه که باید یه شبه پرفسور بشیم.

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
سلام امروز دارم از دل شکستم مینویسم. از دلی که جز نوشتن کاری نمیتونه بکنه

 

                               

 

شده تا حالا  بین دو راهی قرار بگیرید؟ و هر کدوم از راه ها رو که انتخاب کردید بازم به دو راهی برسید؟؟؟؟؟؟؟

من تا امروز صبح همین شرایط رو داشتم .خلاصه بین هزارتا  راه ُ انتخاب خودمو کردمو الان پشیمون نیستم . ولی خیلی دلتنگم.

شاید متو جه حرفهام نشید و درکتون میکنم آخه فقط خودمو چند تا از نزدیکانم میدونن که چه بلایی سرم اومده.

یه چیزایی تو دلمه که باید بنویسم چون باید خونده بشه. رمز این پست ۴رقم آخر شماره گوشیمه.اگه میدونید وارد بشید در غیر این ضورت رمز به کسی داده نمیشود.

 

                   picfa net%20(12) عکس های بسیار دیدنی و با کیفیت مخصوص موبایل

ادامه‌‌ی مطلب
نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
ساعت 5:26صبح منم بیدارم

صبح بخیر

امروز صبح ساعت ۵صبح بیدار شدمو نماز صبحمو به وقت خوندمو خیلی از خودمو کارم خوشم اومده.

بعدش رفتم سراغ اینترنت درمورد گوشی خوبی که الان دنبالشم تحقیق میکردم.اسمش

Samsung Galaxy Mini S5570

هستش.خیلی ها میگن خوبه خیلی ها میگن بده.من که گیج شدم شماها اگه اطلاعاتی از این مدل گوشی دارید حتما بهم بگید.خب برم دیگه استراحت کنم که ۷باید برم مدرسه.بای

 

 

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
اولین روز مدرسه بعد عید

سلام

امروز صبح ساعت۷:۳۰ رفتم مدرسه  دوستهامو بعد ۱۳روز دیدم کلی خوش گذشت.

دیروز با داداشم محمد رضا ساعت۱۱تا ۹شب پارک بودمو کلی بازی کردیم.اولین بار محمدرضا روبردم بیرون گردوندم.کلی خوراکی خوردیم.خیلی از دوستامو هم دیدم جاتون خالی.

امروز دبیرامون کلا درس دادن.بازم مدرسه و باشگاه و ....شروع شد .

               

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------
12فروردین

سلام 

این چندروزی خیلی خوش گذشتا.گوشیمو گرفتمو یاسمین با خانوادش اومدن خونمون ما رفتیم خونشون.دیروزم رفتیم دریا  و جنگل نور و محمود آباد.هوا هم سرد شده بود ولی خیلی ها جمع بودن کلی صدف جمع کردمو وقتی رسیدم خونه تمیزشون کردمو و پخششون کردم روی سفره هفت سینم.

خلاصه عید هم داره تمام میشه و فردا سیزده بدره.امیدوارم به همتون خوش بگذذذذذذذذذذذذذذذذذذره

دلم برای دوستای مدرسه ایم تنگ شده.

شاید تا اخر ماه بعدی گوشی  جدید بخرم.هنوز نمیدونم چی بهتره که از خریدنش پشیمون نشمو قیمتشم ارزون باشه.

اگه شماها چیزی خوبی میشناسین حتما معرفی کنید.

 

نویسنده : فاطیما
-----------------------------------------------------------------------------------------